- رباعی ۱۹
افسوس که بیفایده فرسوده شدیم،وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم؛
- رباعی ۸۲
* در پای اجل چو من سرافکنده شوم،وز بیخ امید عمر بر کنده شوم،
- رباعی شماره ۲۸
چون نیست حقیقت و یقین اندر دستنتوان به امید شک همه عمر نشست
- رباعی ۹۱
امید و هراس ما به چیزی است کزان،جز نام و نشان نه پدید است ای دل!
- رباعی ۱۱۵
کان ها که بجایند نپایند کسی،و آن ها که شدند کس نمی آید باز!
- رباعی شماره ۱۳۹
چون حاصل آدمی در این شورستانجز خوردن غصه نیست تا کندن جان
- رباعی ۲۱
اکنون که ز خوشدلی به جز نام نماند،یک همدم پخته جز می خام نماند؛
- رباعی ۲۳
چون حاصل آدمی درین جای دودر،جز درد دل و دادن جان نیست دگر؛