موضوعها
دل در شعر پنج شاعر
نزدیکترین ابیاتِ هر شاعر به این موضوع، برگزیده با جستوجوی معنایی؛ هر بیت به شعر کاملش پیوند دارد.
حافظ دربارهٔ دل
- غزل شماره ۱۱۹
دلی که غیب نمای است و جام جم داردز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
- غزل شماره ۵
دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا رادردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
- غزل شماره ۶۰
دل دادمش به مژده و خجلت همی برمزین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست
- رباعی شماره ۳۷
کو صبر و چه دل، کنچه دلش می خوانندیک قطره خون است و هزار اندیشه
- غزل شماره ۱۱۳
دلم خزانه اسرار بود و دست قضادرش ببست و کلیدش به دلستانی داد
- غزل شماره ۴۴۶
دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوستتوان به دست تو دادن گرش نکو داری
- غزل شماره ۳۶۷
دلبر از ما به صد امید ستد اول دلظاهرا عهد فرامش نکند خلق کریم
- غزل شماره ۲۰۷
دل چو از پیر خرد نقل معانی می کردعشق می گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
خیام دربارهٔ دل
- رباعی ۴
ای دل تو به ادراک معما نرسی،در نکته زیرکان دانا نرسی؛
- رباعی ۵
دل سر حیات اگر کماهی دانست،در مرگ هم اسرار الهی دانست؛
- رباعی ۳۲
* ای دل چو حقیقت جهان هست مجاز،چندین چه بری خواری ازین رنج دراز!
- رباعی ۹۱
کس خلد و جحیم را ندیده است ای دل،گویی که از آن جهان رسیده است ای دل؟
- رباعی شماره ۹۱
کاندر صدف از نهفتگی گردد درآن قطره که راز دل دریا باشد
- رباعی شماره ۹۳
هرگز دل من ز علم محروم نشدکم ماند ز اسرار که معلوم نشد
- رباعی شماره ۷۴
چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرددل را به کم و بیش دژم نتوان کرد
- رباعی ۲۳
چون حاصل آدمی درین جای دودر،جز درد دل و دادن جان نیست دگر؛
سعدی دربارهٔ دل
- حکایت در تدبیر و تاخیر در سیاست
دل است، ای خردمند، زندان رازچو گفتی نیاید به زنجیر باز
- غزل ۳۳۸
دل شکسته مروت بود که بازدهندکه باز می دهد این دردمند را دل ریش
- غزل ۱۳۲
دل از دریچه فکرت به نفس ناطقه دادنشان حالت زارم که زارتر می گشت
- غزل ۴۹۰
گر به جراحت و الم دل بشکستیم چه غممی شنوم که دم به دم پیش دل شکسته ای
- غزل ۵۷۹
ای دل از بهر چه خونابه شدی در بر منزود باشد که تو نیز از نظرم برخیزی
- غزل ۲۸۳
دل رفت و صبر و دانش ما مانده ایم و جانیور زان که غم غم توست آن نیز هم برآید
- ذکر وفات امیرفخرالدین ابی بکر طاب ثراه
وجود عاریتی دل درو نشاید بستهمانکه مرهم جان بود دل به نیش بخست
- غزل ۶۳۳
سر دل از زبان نشود هرگز آشکارگر دل موافقت نکند کای زبان بگوی
مولوی دربارهٔ دل
- غزل شماره ۲۹۷۹
دل را هر آنچ بود از آن ها دلش گرفتتا گفته ای به دل که گرفتار ما تویی
- رباعی شماره ۳۱۲
دل راز تو دردهای بیدرمانستبا این همه راضیم سخن در جانست
- غزل شماره ۲۰۰
دل را رفیق ما کند آن کس که عذر هستزیرا که دل سبک بود و چست و تیزپا
- بخش ۵۴ - مناجات
در دل نه دل حسدها سر کندنیست را هست این چنین مضطر کند
- غزل شماره ۱۷۰
دل شکسته هین چرایی برشکنقلب ها و قلب ها و قلب ها
- رباعی شماره ۵۲۰
صد نشتر عشق بر رگ روح زدندیک قطره از آن چکید و نامش دل شد
- غزل شماره ۱۳۵۸
بگفت دل که سکستن ز تو چگونه بودچگونه بی ز دهلزن کند غریو دهل
- غزل شماره ۱۷۵
دل سخن چینست از چین ضمیروحی جویان اندر آن چین شیوه ها