- حکایت شماره ۱۹
یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی در پیوسته و دفتر شکایتی باز کرده و ذم توانگران آغاز کرده سخن بدین جا رسانیده که درویش را دست قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکسته. مرا که پرورده نعمت بزرگانم این سخن سخت آمد گفتم ای یار توانگران دخل مسکینان اند و ذخیره گوشه نشینان و مقصد زائران و کهف مسافران و محتمل بار گران بهر راحت دگران.دست تناول آنگه به طعام برند که متعلقان و زیر دستان بخورند و فضله مکارم ایشان به ارامل و پیران و اقارب و جیران رسیده
- قصیده شماره ۳۶ - پند و موعظه
توانگری نه به مالست پیش اهل کمالکه مال تا لب گورست و بعد از آن اعمال
- غزل ۲۳۶
تو ای توانگر حسن از غنای درویشانخبر نداری اگر خسته اند و گر ریشند
- گفتار اندر بخشایش بر ناتوانان و شکر نعمت حق در توانایی
زمستان درویش در تنگ سالچه سهل است پیش خداوند مال
- حکایت مرد درویش و همسایه توانگر
چو درویش بیند توانگر بنازدلش بیش سوزد به داغ نیاز
- غزل ۵۲
تو زر داری و زن داری و سیم و سود و سرمایهکجا با این همه شغلت، بود پروای درویشان
- غزل ۱۰۹
توانگران را عیبی نباشد ار وقتینظر کنند که در کوی ما گدایی هست
- حکایت شماره ۱۰
و آنان که غنی ترند محتاج ترندآن گه مرا گفت از آن جا که همت درویشانست و صدق معاملت ایشان خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب اندیشناکم گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.