20 شعر در این صفحه؛ نتیجهٔ جستوجوی واژگانی و معنایی با هم. هر عنوان به شعر کامل پیوند دارد.
فردوسی · داستان بیژن و منیژه
که ای شاه پیروز جاوید زیکه خود جاودان زندگی را سزی
چو ابر بهاران ببارندگیهمی مرگ جوید بدان زندگی
ببیژن سپردی و بگریستیبران شوربختی همی زیستی
فردوسی · آغاز کتاب
خور و خواب و آرام جوید همیوزان زندگی کام جوید همی
فردوسی · پادشاهی اردشیر
مگر کو دهد بازمان زندگیبماند بزرگی و تابندگی
فردوسی · پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
پس زندگی یاد کن روز مرگچنانیم با مرگ چون باد و برگ
کنم زنده بر دار جایی که هستاگر سرفرازست و گر زیردست
کزویست نیک و بدویست کامازو مستمندیم وزو شادکام
فردوسی · فریدون
چه مایه چنین روز بگذاشتندهمه زندگی مرگ پنداشتند
فردوسی · داستان سیاوش
که تا زنده ای بر تو نفرین بودپس از زندگی دوزخ آیین بود
یکی زاریی خاست کاندر جهاننبیند کسی از کهان و مهان
فردوسی · پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
هرآنکس که در بیم و اندوه زیستبران زندگی زار باید گریست
چنین داد پاسخ که هر کو خردبپرورد جان را همی پرورد
ز مردان بتر آنک نادان بودهمه زندگانی به زندان بود
فردوسی · پادشاهی هرمزد دوازده سال بود
بدو گفت موبد که جاوید زیکه خود جاودان زندگی را سزی
نگر تا نداری هراس از گزندبزی شاد و آرام و دل ارجمند
که این روزگار خوشی بگذردزمانه نفس را همی بشمرد
فردوسی · داستان دوازده رخ
مرا مرگ بهتر ازان زندگیکه سالار باشم کنم بندگی
ازین پس مرا زندگانی بودبزنهار رفتن گمانی بود
مرا زندگانی نه اندر خورستگر از دیگرانم هنر کمترست
فردوسی · پادشاهی خسرو پرویز
تو را زندگانی نباید نه تختیکی دخمه یی بس که دوری زبخت
کنون زندگانیت ناخوش بودوگر بگذری جایت آتش بود
بدین گیتی اندر بزی شادمانتن آسان و دور از بد بدگمان
فردوسی · داستان سیاوش
اگر زندگانی بود دیریازبرین وین خرم بمانم دراز
فردوسی · منوچهر
بود زندگانیش بسیار مرهمش زور باشد هم آیین و فر
فردوسی · پادشاهی یزدگرد
به ایران تو را زندگانی بس استکه تاج و نگین بهر دیگر کس است
فردوسی · داستان خاقان چین
چنین زندگانی نیارد بهاکه باشد سر اندر دم اژدها
شما را ز من زندگانی بسستکه تاج و نگین بهر دیگر کسست
ز دیده همی آب دادم برنجبدو بد مرا زندگانی و گنج
فردوسی · پادشاهی لهراسپ
مگر زندگانی دهد کردگارکه بینم یکی روی آن شهریار
فردوسی · پادشاهی بهرام گور
گر ایزد مرا زندگانی دهدبرین اختران کامرانی دهد
چو با مردم زفت زفتی کنیمهمی با خردمند جفتی کنیم
فردوسی · داستان سیاوش
مرا زندگانی سرآید همیغم و درد و انده درآید همی
ترا زنده خواهم که مانی بجایسر خویش گیر و کسی را مپای
فردوسی · پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
که یزدان تو را زندگانی دهادهمت خوبی و کامرانی دهاد
چو بد بود وبد ساز با وی نشستیکی زندگانی بود چون کبست
امیدم چنانست کز کردگارنباشی جز از شاد و به روزگار
فردوسی · داستان رستم و اسفندیار
که او را بود زندگانی درازنشیند به شادی و آرام و ناز
فردوسی · پادشاهی اسکندر
همانا پس هرکسی بنگریفراوان غم زندگانی خوری