20 شعر در این صفحه؛ نتیجهٔ جستوجوی واژگانی و معنایی با هم. هر عنوان به شعر کامل پیوند دارد.
سعدی · دیوان اشعار
عشق آمد و رسم عقل برداشتشوق آمد و بیخ صبر برکند
دیدی که چگونه حاصل آمداز دعوی عشق روی زردی؟
یا دل بنهی به جور و بیدادیا قصه عشق درنوردی
سعدی · غزلیات
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاستکان که عاشق شد از او حکم سلامت برخاست
که شنیدی که برانگیخت سمند غم عشقکه نه اندر عقبش گرد ندامت برخاست
عشق غالب شد و از گوشه نشینان صلاحنام مستوری و ناموس کرامت برخاست
سعدی · غزلیات
رامین چو اختیار غم عشق ویس کردیک بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد
زین گونه صد هزار کس از پیر و از جوانمست از شراب عشق چو من بی خبر فتاد
بسیار کس شدند اسیر کمند عشقتنها نه از برای من این شور و شر فتاد
سعدی · غزلیات
گفتم مگر به وصل رهایی بود ز عشقبی حاصلست خوردن مستسقی آب را
عشق آدمیتست گر این ذوق در تو نیستهمشرکتی به خوردن و خفتن دواب را
سعدی نگفتمت که مرو در کمند عشقتیر نظر بیفکند افراسیاب را
سعدی · غزلیات
از عشق کمان دست و بازوشافتاده خبر ندارد از تیر
کوته نظران ملامت از عشقبی فایده می کنند و تحذیر
سعدی چو اسیر عشق ماندیتدبیر تو چیست ترک تدبیر
سعدی · غزلیات
دانند جهانیان که در عشقاندیشه عقل معتبر نیست
دانی که خبر ز عشق داردآن کز همه عالمش خبر نیست
پروانه ز عشق بر خطر بوداکنون که بسوختش خطر نیست
سعدی · غزلیات
عشقبازی چیست سر در پای جانان باختنبا سر اندر کوی دلبر عشق نتوان باختن
آتشم در جان گرفت از عود خلوت سوختنتوبه کارم توبه کار از عشق پنهان باختن
بر کفی جام شریعت بر کفی سندان عشقهر هوسناکی نداند جام و سندان باختن
سعدی · غزلیات
چه دشمنی تو که از عشق دست و شمشیرتمطاوعت به گریزم نمی کنند اقدام
ملامتم نکند هر که معرفت داردکه عشق می بستاند ز دست عقل زمام
اگر زبان مرا روزگار دربنددبه عشق در سخن آیند ریزه های عظام
سعدی · غزلیات
عشق آمد و عقل همچو بادیرفت از بر من هزار فرسنگ
سعدی همه روز عشق می بازتا در دو جهان شوی به یک رنگ
من خرقه فکنده ام ز عشقتباشد که به وصل تو زنم چنگ
سعدی · غزلیات
گفتم نهایتی بود این درد عشق راهر بامداد می کند از نو بدایتی
چندان که بی تو غایت امکان صبر بودکردیم و عشق را به پدیدست غایتی
فرمان عشق و عقل به یک جای نشنوندغوغا بود دو پادشه اندر ولایتی
سعدی · غزلیات
گر ایستاد حریفی اسیر عشق بماندو گر گریخت خیالش به تاختن بکشد
مرا که قوت کاهی نه کی دهد زنهاربلای عشق که فرهاد کوهکن بکشد
کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگویبه نقد اگر نکشد عشقم این سخن بکشد
سعدی · غزلیات
هیچ مصلح به کوی عشق نرفتکه نه دنیا و آخرت درباخت
همچنان شکر عشق می گویمکه گرم دل بسوخت جان بنواخت
هر که عاشق نبود مرد نشدنقره فایق نگشت تا نگداخت
سعدی · غزلیات
گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیمهر روز عشق بیشتر و صبر کمترست
در نامه نیز چند بگنجد حدیث عشقکوته کنیم که قصه ما کار دفترست
سعدی · غزلیات
عشق در دل ماند و یار از دست رفتدوستان دستی که کار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماندصبر و آرام و قرار از دست رفت
سعدیا با یار عشق آسان بودعشق باز اکنون که یار از دست رفت
سعدی · غزلیات
قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه راگرد در امید تو چند به سر دوانمش
آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منندآتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش
عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی منبس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش
سعدی · غزلیات
گفتم این درد عشق پنهان رابه تو گویم که هم تو درمانی
عشق دانی چه گفت تقوا راپنجه با ما مکن که نتوانی
چه خبر دارد از حقیقت عشقپای بند هوای نفسانی
سعدی · غزلیات
هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردمهمی برابرم آید خیال روی تو هر دم
نخواستم که بگویم حدیث عشق و چه حاجتکه آب دیده سرخم بگفت و چهره زردم
به چشم های تو دانم که تا ز چشم برفتیبه چشم عشق و ارادت نظر به هیچ نکردم
سعدی · غزلیات
مجنون عشق را دگر امروز حالتستکاسلام دین لیلی و دیگر ضلالتست
عذرا که نانوشته بخواند حدیث عشقداند که آب دیده وامق رسالتست
جز یاد دوست هر چه کنی عمر ضایعستجز سر عشق هر چه بگویی بطالتست
سعدی · غزلیات
هر که را صورت نبندد سر عشقصورتی دارد ولی جانیش نیست
ماجرای عقل پرسیدم ز عشقگفت معزولست و فرمانیش نیست
درد عشق از تندرستی خوشترستگر چه بیش از صبر درمانیش نیست
سعدی · ملحقات و مفردات
عشق آمد و چشم عقل بر دوختشوق آمد و بیخ صبر برکند
مهر تو نگار سرو قامتبر من رقمست تا قیامت
دل در طلب تو رفت و دینمجان نیز طمع کنی یقینم