20 شعر در این صفحه؛ نتیجهٔ جستوجوی واژگانی و معنایی با هم. هر عنوان به شعر کامل پیوند دارد.
خیام · رباعیات
گر عاشق و میخواره بدوزخ باشندفردا بینی بهشت همچون کف دست
گویند مرا که دوزخی باشد مستقولیست خلاف دل در آن نتوان بست
خیام · هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴]
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود،فردا باشد بهشت همچون کف دست!
* گویند که دوزخی بود عاشق و مست،قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست،
خیام · رباعیات
کس غیب چه داند که چه خواهد بودنمی باید و معشوق و به کام آسودن
نتوان دل شاد را به غم فرسودنوقت خوش خود بسنگ محنت سودن
خیام · رباعیات
ما با می و معشوقه از آنیم مدامباشد که به حشرمان چنان انگیزند
گویند هر آن کسان که با پرهیزندزانسان که بمیرند چنان برخیزند
خیام · رباعیات
جامی است که عقل آفرین میزندشصد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیفمی سازد و باز بر زمین میزندش
خیام · گردش دوران [۵۶-۳۵]
جامی است که عقل آفرین می زندش،صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش؛
این کوزه گر دهر چنین جام لطیفمی سازد و باز بر زمین می زندش!
خیام · رباعیات
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بودپس روی بهشت کس نخواهد دیدن
می خوردن و گرد نیکوان گردیدنبه زانکه بزرق زاهدی ورزیدن
خیام · رباعیات
بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشکدر طبل زمین و حقه خاک نهاد
آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهادبس داغ که او بر دل غمناک نهاد
خیام · درد زندگی [۲۵-۱۶]
بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشکدر طبل زمین و حقه خاک نهاد!
* آن کس که زمین و چرخ افلاک نهاد،بس داغ که او بر دل غمناک نهاد؛
خیام · رباعیات
چندین سر و پای نازنین از سر و دستاز مهر که پیوست و به کین که شکست
خیام · رباعیات
این کوزه چو من عاشق زاری بوده استدر بند سر زلف نگاری بوده ست
این دسته که بر گردن او می بینیدستی ست که برگردن یاری بوده ست
خیام · رباعیات
زان پیشتر ای صنم که در رهگذریخاک من و تو کوزه کند کوزه گری
زان کوزه می که نیست در وی ضرریپر کن قدحی بخور بمن ده دگری
خیام · هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴]
گفتم به عروس دهر: کابین تو چیست؟گفتا: - دل خرم تو کابین من است.
می خوردن و شاد بودن آیین من است،فارغ بودن ز کفر و دین؛ دین من است؛
خیام · ذرات گردنده [۷۳-۵۷]
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است،در بند سر زلف نگاری بوده است؛
این دسته که بر گردن او می بینی:دستی است که بر گردن یاری بوده است!
خیام · رباعیات
جز باده لعل نیست در روی زمینتلخی که هزار جان شیرین ارزد
یک جام شراب صد دل و دین ارزدیک جرعه می مملکت چین ارزد
خیام · هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴]
چون نبست مقام ما درین دهر مقیم،پس بی می و معشوق خطایی است عظیم.
تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم؟چون من رفتم، جهان چه محدث چه قدیم.
خیام · رباعیات
از بودنی ایدوست چه داری تیماروزفکرت بیهوده دل و جان افکار
خیام · درد زندگی [۲۵-۱۶]
* با یار چو آرمیده باشی همه عمر،لذات جهان چشیده باشی همه عمر،
هم آخر کار رحلتت خواهد بود،خوابی باشد که دیده باشی همه عمر.
خیام · گردش دوران [۵۶-۳۵]
چندین سر و ساق نازنین و کف دست،از مهر که پیوست و به کین که شکست؟
اجزای پیاله ای که درهم پیوست،بشکستن آن روا نمی دارد مست،
خیام · رباعیات
در فصل بهار اگر بتی حور سرشتیک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هر چند به نزد عامه این باشد زشتسگ به ز من است اگر برم نام بهشت