اینزیب · موضوع‌ها

جست‌وجوی «عشق»

20 شعر در این صفحه؛ نتیجهٔ جست‌وجوی واژگانی و معنایی با هم. هر عنوان به شعر کامل پیوند دارد.

همهٔ شاعران · حافظ · خیام · سعدی · فردوسی · مولوی

رباعی شماره ۴۲

خیام · رباعیات

گر عاشق و میخواره بدوزخ باشندفردا بینی بهشت همچون کف دست
گویند مرا که دوزخی باشد مستقولیست خلاف دل در آن نتوان بست

رباعی ۸۷

خیام · هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴]

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود،فردا باشد بهشت همچون کف دست!
* گویند که دوزخی بود عاشق و مست،قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست،

رباعی شماره ۱۴۸

خیام · رباعیات

کس غیب چه داند که چه خواهد بودنمی باید و معشوق و به کام آسودن
نتوان دل شاد را به غم فرسودنوقت خوش خود بسنگ محنت سودن

رباعی شماره ۸۹

خیام · رباعیات

ما با می و معشوقه از آنیم مدامباشد که به حشرمان چنان انگیزند
گویند هر آن کسان که با پرهیزندزانسان که بمیرند چنان برخیزند

رباعی شماره ۱۱۵

خیام · رباعیات

جامی است که عقل آفرین میزندشصد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیفمی سازد و باز بر زمین میزندش

رباعی ۴۳

خیام · گردش دوران [۵۶-۳۵]

جامی است که عقل آفرین می زندش،صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش؛
این کوزه گر دهر چنین جام لطیفمی سازد و باز بر زمین می زندش!

رباعی شماره ۱۴۷

خیام · رباعیات

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بودپس روی بهشت کس نخواهد دیدن
می خوردن و گرد نیکوان گردیدنبه زانکه بزرق زاهدی ورزیدن

رباعی شماره ۵۷

خیام · رباعیات

بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشکدر طبل زمین و حقه خاک نهاد
آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهادبس داغ که او بر دل غمناک نهاد

رباعی ۲۴

خیام · درد زندگی [۲۵-۱۶]

بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشکدر طبل زمین و حقه خاک نهاد!
* آن کس که زمین و چرخ افلاک نهاد،بس داغ که او بر دل غمناک نهاد؛

رباعی شماره ۲۲

خیام · رباعیات

چندین سر و پای نازنین از سر و دستاز مهر که پیوست و به کین که شکست

رباعی شماره ۱۵

خیام · رباعیات

این کوزه چو من عاشق زاری بوده استدر بند سر زلف نگاری بوده ست
این دسته که بر گردن او می بینیدستی ست که برگردن یاری بوده ست

رباعی شماره ۱۷۳

خیام · رباعیات

زان پیشتر ای صنم که در رهگذریخاک من و تو کوزه کند کوزه گری
زان کوزه می که نیست در وی ضرریپر کن قدحی بخور بمن ده دگری

رباعی ۷۵

خیام · هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴]

گفتم به عروس دهر: کابین تو چیست؟گفتا: - دل خرم تو کابین من است.
می خوردن و شاد بودن آیین من است،فارغ بودن ز کفر و دین؛ دین من است؛

رباعی ۷۲

خیام · ذرات گردنده [۷۳-۵۷]

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است،در بند سر زلف نگاری بوده است؛
این دسته که بر گردن او می بینی:دستی است که بر گردن یاری بوده است!

رباعی شماره ۹۶

خیام · رباعیات

جز باده لعل نیست در روی زمینتلخی که هزار جان شیرین ارزد
یک جام شراب صد دل و دین ارزدیک جرعه می مملکت چین ارزد

رباعی ۹۳

خیام · هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴]

چون نبست مقام ما درین دهر مقیم،پس بی می و معشوق خطایی است عظیم.
تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم؟چون من رفتم، جهان چه محدث چه قدیم.

رباعی شماره ۱۰۰

خیام · رباعیات

از بودنی ایدوست چه داری تیماروزفکرت بیهوده دل و جان افکار

رباعی ۲۰

خیام · درد زندگی [۲۵-۱۶]

* با یار چو آرمیده باشی همه عمر،لذات جهان چشیده باشی همه عمر،
هم آخر کار رحلتت خواهد بود،خوابی باشد که دیده باشی همه عمر.

رباعی ۴۴

خیام · گردش دوران [۵۶-۳۵]

چندین سر و ساق نازنین و کف دست،از مهر که پیوست و به کین که شکست؟
اجزای پیاله ای که درهم پیوست،بشکستن آن روا نمی دارد مست،

رباعی شماره ۳۵

خیام · رباعیات

در فصل بهار اگر بتی حور سرشتیک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هر چند به نزد عامه این باشد زشتسگ به ز من است اگر برم نام بهشت