20 شعر در این صفحه؛ نتیجهٔ جستوجوی واژگانی و معنایی با هم. هر عنوان به شعر کامل پیوند دارد.
خیام · رباعیات
گر یک نفست ز زندگانی گذردمگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایه سودای جهانعمرست چنان کش گذرانی گذرد
خیام · دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
هنگام گل و مل است و یاران سرمست،خوش باش دمی، که زندگانی این است.
می نوش که عمر جاودانی این است،خود حاصلت از دور جوانی این است.
خیام · رباعیات
هنگام گل و باده و یاران سرمستخوش باش دمی که زندگانی اینست
می نوش که عمر جاودانی اینستخود حاصلت از دور جوانی اینست
خیام · درد زندگی [۲۵-۱۶]
عیبم مکنید. گرچه تلخ است خوش است،تلخ است، از آن که زندگانی من است.
امروز که نوبت جوانی من است،می نوشم از آن که کامرانی من است؛
خیام · رباعیات
افسوس که نامه جوانی طی شدو آن تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شبابافسوس ندانم که کی آمد کی شد
خیام · رباعیات
ز آن می که حیات جاودانیست بخورسرمایه لذت جوانی است بخور
سوزنده چو آتش است لیکن غم راسازنده چو آب زندگانی است بخور
خیام · گردش دوران [۵۶-۳۵]
افسوس که نامه جوانی طی شد،وان تازه بهار زندگانی دی شد؛
حالی که ورا نام جوانی گفتند،معلوم نشد که او کی آمد، کی شد!
خیام · دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
این یک نفس عزیز را خوش می دار،کز حاصل عمر ما همین یک نفس است.
از منزل کفر تا به دین، یک نفس است،وز عالم شک تا به یقین، یک نفس است،
خیام · رباعیات
تا کی غم آن خورم که دارم یا نهوین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پرکن قدح باده که معلومم نیستکاین دم که فرو برم برآرم یا نه
خیام · دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه؛وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه،
پر کن قدح باده، که معلوم نیستکاین دم که فرو برم بر آرم یا نه.
خیام · رباعیات
باقی همه رایگان نیرزد هشدارتا عمر گرانبها بدان نفروشی
آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشیمعذوری اگر در طلبش میکوشی
خیام · درد زندگی [۲۵-۱۶]
* با یار چو آرمیده باشی همه عمر،لذات جهان چشیده باشی همه عمر،
هم آخر کار رحلتت خواهد بود،خوابی باشد که دیده باشی همه عمر.
خیام · رباعیات
عمرت تا کی به خودپرستی گذردیا در پی نیستی و هستی گذرد
می نوش که عمریکه اجل در پی اوستآن به که به خواب یا به مستی گذرد
خیام · رباعیات
از آمدن بهار و از رفتن دیاوراق وجود ما همی گردد طی
می خور! مخور اندوه که فرمود حکیمغمهای جهان چو زهر و تریاقش می
خیام · دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
عمرت تا کی به خود پرستی گذرد،یا در پی نیستی و هستی گذرد؛
می خور که چنین عمر که غم در پی اوستآن به که به خواب یا به مستی گذرد.
پایان
خیام · دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
* از آمدن بهار و از رفتن دی،اوراق وجود ما همی گردد طی؛
می خور، مخور اندوه، که گفته است حکیم:غم های جهان چو زهر و تریاقش می.
خیام · درد زندگی [۲۵-۱۶]
از آمدن و رفتن ما سودی کو؟وز تار وجود عمر ما پودی کو؟
در چنبر چرخ جان چندین پاکان،می سوزد و خاک می شود، دودی کو؟
خیام · راز آفرینش [ ۱۵-۱]
آورد به اضطرارم اول به وجود،جز حیرتم از حیات چیزی نفزود،
رفتیم به اکراه و ندانیم چه بودزین آمدن و بودن و رفتن مقصود!
خیام · دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
برخیز و مخور غم جهان گذران،خوش باش و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی،نوبت به تو خود نیامدی از دگران.
خیام · رباعیات
عمریست مرا تیره و کاریست نه راستمحنت همه افزوده و راحت کم و کاست
شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاستما را ز کس دگر نمیباید خواست