20 شعر در این صفحه؛ نتیجهٔ جستوجوی واژگانی و معنایی با هم. هر عنوان به شعر کامل پیوند دارد.
حافظ · غزلیات
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیستآن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بوددر کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
حافظ · غزلیات
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردیآری آری سخن عشق نشانی دارد
در ره عشق نشد کس به یقین محرم رازهر کسی بر حسب فکر گمانی دارد
حافظ · غزلیات
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازندعشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
عشق و شباب و رندی مجموعه مراد استچون جمع شد معانی گوی بیان توان زد
حافظ · غزلیات
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کردچون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوختیار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
حافظ · غزلیات
عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشقشب روان را آشنایی هاست با میر عسس
عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباززان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس
محمل جانان ببوس آن گه به زاری عرضه دارکز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس
حافظ · غزلیات
عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتادهبجز از عشق تو باقی همه فانی دانست
ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزیترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست
حافظ · غزلیات
در راه عشق مرحله قرب و بعد نیستمی بینمت عیان و دعا می فرستمت
حافظ · غزلیات
عشق تو نهال حیرت آمدوصل تو کمال حیرت آمد
سر تا قدم وجود حافظدر عشق نهال حیرت آمد
حافظ · غزلیات
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قومشهان بی کمر و خسروان بی کلهند
جناب عشق بلند است همتی حافظکه عاشقان ره بی همتان به خود ندهند
حافظ · غزلیات
عهد الست من همه با عشق شاه بودو از شاهراه عمر بدین عهد بگذرم
بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبحنی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهرآن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
حافظ · غزلیات
ای که دایم به خویش مغروریگر تو را عشق نیست معذوری
گرد دیوانگان عشق مگردکه به عقل عقیله مشهوری
مستی عشق نیست در سر تورو که تو مست آب انگوری
حافظ · غزلیات
راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران استهر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ · غزلیات
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل استکسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبانکه صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد
لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هستبنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد
حافظ · غزلیات
آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفتوان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
حافظ · غزلیات
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولیعشق داند که در این دایره سرگردانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغعشقبازان چنین مستحق هجرانند
حافظ · غزلیات
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجبکز هر زبان که می شنوم نامکرر است
حافظ · غزلیات
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زدعشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشتعین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشتکه قلم بر سر اسباب دل خرم زد
حافظ · غزلیات
در مکتب حقایق پیش ادیب عشقهان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشویتا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتدبالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
حافظ · غزلیات
ثواب روزه و حج قبول آن کس بردکه خاک میکده عشق را زیارت کرد
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظاگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد
حافظ · غزلیات
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور استعشق کاریست که موقوف هدایت باشد