20 شعر در این صفحه؛ نتیجهٔ جستوجوی واژگانی و معنایی با هم. هر عنوان به شعر کامل پیوند دارد.
حافظ · غزلیات
بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببیننبض مرا که می دهد هیچ ز زندگی نشان
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتمترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می رودگو نفسی که روح را می کنم از پی اش روان
حافظ · غزلیات
من شکسته بدحال زندگی یابمدر آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول
حافظ · غزلیات
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگیدلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام
هر که این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباهوان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام
عشقبازی و جوانی و شراب لعل فاممجلس انس و حریف همدم و شرب مدام
حافظ · غزلیات
معنی آب زندگی و روضه ارمجز طرف جویبار و می خوشگوار چیست
پیوند عمر بسته به موییست هوش دارغمخوار خویش باش غم روزگار چیست
حافظ · اشعار منتسب · منتسب
چنان زندگانی کن اندر جهانکه چون مرده باشی نگویند مرد
برو زاهدا خورده بر ما مگیرکه کار خدایی نه کاریست خرد
مکش رنج بیهوده خرسند باشقناعت کن ار نیست اطلس چو برد
حافظ · غزلیات
عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنمدست شفاعت هر زمان در نیک نامی می زنم
بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خوددامی به راهی می نهم مرغی به دامی می زنم
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کوحالی من اندر عاشقی داو تمامی می زنم
حافظ · غزلیات
وجود ما معماییست حافظکه تحقیقش فسون است و فسانه
بده کشتی می تا خوش برانیماز این دریای ناپیداکرانه
نبندی زان میان طرفی کمرواراگر خود را ببینی در میانه
حافظ · غزلیات
کام بخشی گردون عمر در عوض داردجهد کن که از دولت داد عیش بستانی
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانیحاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآکاین همه نمی ارزد شغل عالم فانی
حافظ · غزلیات
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویشکه آب زندگیم در نظر نمی آید
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوزبلای زلف سیاهت به سر نمی آید
حافظ · رباعیات
این مدت عمر ما چو گل ده روز استخندان لب و تازه روی می باید بود
حافظ · غزلیات
لب چو آب حیات تو هست قوت جانوجود خاکی ما را از اوست ذکر رواح
دعای جان تو ورد زبان مشتاقانهمیشه تا که بود متصل مسا و صباح
حافظ · غزلیات
جان درازی تو بادا که یقین می دانمدر کمان ناوک مژگان تو بی چیزی نیست
حافظ · غزلیات
خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکنهر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جویخاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد
حافظ · غزلیات
لبش می بوسم و در می کشم میبه آب زندگانی برده ام پی
نجوید جان از آن قالب جداییکه باشد خون جامش در رگ و پی
حافظ · غزلیات
شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما راهرگز به عمر روزی روزی شود وصالی
چون من خیال رویت جانا به خواب بینمکز خواب می نبیند چشمم بجز خیالی
حافظ · غزلیات
مرا امید وصال تو زنده می داردو گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدالان روحی قد طاب ان یکون فداک
هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاکگرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
حافظ · غزلیات
به جان دوست که غم پرده بر شما ندردگر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشقبر او نمرده به فتوای من نماز کنید
حافظ · غزلیات
با دوستان مضایقه در عمر و مال نیستصد جان فدای یار نصیحت نیوش کن
حافظ · غزلیات
گفت وگوهاست در این راه که جان بگدازدهر کسی عربده ای این که مبین آن که مپرس
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیستزحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس
حافظ · غزلیات
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوستروزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم